جولای 10, 2009 by balaalbaloo2
باز هم روز گذشته (18 تیر) عده زیادی از جوانان سبز اندیش کشورمان شب به خانه برنگشتند.تنها جرم این جوانان فریاد مرگ بر دیکتاتور بود.
آرزو میکنم که در هیچ خانه ای هیچ چشمی منتظر بدر و هیچ سازی بی زخمه ای بترنم عشق و زندگی بدیوار آویزان نماند.
bishilepile
ارسال شده در خودمونیتر | Leave a Comment »
جولای 8, 2009 by balaalbaloo2

آقائی که خودت را رئیس جمهور این مردم میدانی مدیریت جهان نیاز به ابزار دارد , مدیریت جهان نیاز به همدلی و همصدائی فرهیختگان و دانشمندان و قشر جوان تحصیلکرده کشور دارد, که البته این روزها جمع کثیری از این اقشار نشان داده اند که نه تنها با شما همراه نخواهند بود, بلکه حتا شما را بعنوان رئیس جمهور قانونی هم قبول ندارند.
آقائی که خودت را رئیس جمهور میدانی ,با آن جمع چماق بدست و چاقو در جیب و انگشت بر ماشه اسلحه, نه مدیریت جهان , بلکه حتا مدیریت یک کوچه هم میسر نخواهد بود .
آقائی که خودت را رئیس جمهور میدانی , مدیریت جهان نیاز به مطبوعات آزاد دارد, مدیریت جهان نیاز به مردم سعادتمند دارد, مدیریت جهان نیاز به جامعه ای مرفه دارد, مدیریت جهان نیاز به دانشگاه دارد, نیاز به فرهنگ دارد نیاز به همدلی با مردم دارد ,نیاز به اینترنت پرسرعت داردنیاز به …..
از کدام بخش نیاز های اولیه برای مدیریت جهان برایتان بگوییم.
bishilepile
ارسال شده در خودمونیتر | Leave a Comment »
ژوئن 24, 2009 by bishilepile
هی تو که با چوب و سنگ و چماق و چاقو افتادی بجون بچه های این مملکت اصلا متوجه هستی که با کی طرفی . اصلن میفهمی که داری با کی میجنگی . پس فردا خانواده ات برای یک سرماخوردگی باید برن تو مطب دکتری که امروز دانشجوئه وتو داری با چوب میزنی توی سرش.
پس فردا فرزندتت توی مدرسه یا دانشگاهی درس خواهد خوند که معلم و استادش همین دانشجوئی ه که تو با چاقو میزنیش.
حواست باشه تو داری تخم نفرت را در دل کسانی میکاری که پس فردا باهاشون مستقیما سروکار خواهی داشت.
البته مطمئن باش که اون موقع کسی از گذشته کسی نخواهد پرسید و کارت هم لنگ نخواهند ماند. اما آیا تو شرمنده نخواهی شد؟
bishilepile
ارسال شده در خودمونیتر | 3 Comments »
ژوئن 18, 2009 by bishilepile
چه روزهای بدی را میگذرونیم.
باورش سخته همه این اتفاقاتی که این روزها افتاده.
نمیشه باور کرد که عده ای بخاطر درخواست آزادی کتک بخورند.
نمیشه باور کرد اشخاصی که با چوب و چماق بجان جوانان ما می افتند ایرانی هستند.
چطور ممکنه یک ایرانی بخاطر حرف و بخاطر اندیشه ایرانیان دیگر را با چوب و چاقو واسلحه کشته و یا مجروح کنه.
همین جا انزجار خودم را از همه کسانی که باعث درد و رنج نسل جوان ما میشن اعلام میکنم.
و آرزو دارم که هرچه زودتر در کشور ما حاکمیت اندیشه و شایسته سالاری بر پا بشه.
bishilepile
ارسال شده در خودمونیتر | Leave a Comment »
می 12, 2009 by bishilepile
http://balaalbaloo.blogfa.com/post-17.aspx
bishilepile
بدجوری دلم برای
bishilepile
تنگ شده .
=======
پ ن
این پست روز قبل ارسال شد ودست بر قضا امروز 88/02/23 دوست ارجمندم گجموی عزیز راهی برای ورود به وبلاگ پیشنهاد کرد که واقعا عالی بودو چون دوست ندارم پستی را که ارسال کردم پاک کنم پس دست بهش نمیزنم.البته هنوز بطور کامل مشکل برطرف نشده اما همین هم عالیه .
گجموی عزیزم دستت درد نکنه
ارسال شده در خودمونیتر | 1 نظر »
می 9, 2009 by bishilepile
اگر از مراجحعه کنندگان محترم کسی بتونه منو یاری کنه ممنونش میشم
bishilepile
ارسال شده در خودمونیتر | 1 نظر »
آوریل 19, 2009 by bishilepile
لعنت به این فیلترها
لعنت به همه فیلتر کننده ها
نمیدونم تا کی باید ما چوب تنگ نظریهای عده ای تمامیت خواه رو بخوریم
امیدوارم که روزی برسه که هیچ سایت و وبلاگی فیلتر نباشه
bishilipile
================
پ ن :
ذوق زده شدم دوست بسیار محترمی در بخش نظرات یکی از پستهای مجله خبری گجمو این آدرس را
http://www.m.wordpress.com
برای ورد به بخش مدیریت وورد پرس گذاشتند که داره واقعا جواب میده
واقعا از دوست گرانقدرمان تشکر میکنم
bishilepile
ارسال شده در خودمونیتر | 4 Comments »
آوریل 6, 2009 by bishilepile
ارسال شده در خودمونیتر | 10 Comments »
مارس 15, 2009 by bishilepile
کوچک که بودم درزیر زمین خانه ما کمدی بود که معمولا ترشیجات و موارد مشابه را در آن نگهداری میکردیم. مادرم چند ظرف بزرگ شیشه ای سیر ترشی را که سالها قبل درست کرده بود مثل یک گنج گرانبها در این کمد نگهداری میکرد و هروقت میهمانی داشتیم ازاین سیر ترشی ها که دیگر رنگشان تیره شده بود و بو وعطرش آدم را مست میکرد سر سفره می آورد و خلاصه سیر ترشی هفت ساله مادر در بین فامیل زبانزد بود.
من هم هروقت زیر زمین کاری داشتم ناخنکی هم به این سیر ترشی هامیزدم . رنگ سیر ها کاملا تیره شده بود و طعم آن به شیرینی میزد .واقعا معجونی بود این سیر ترشی ها.
یکبار که برای آوردن نفت به زیر زمین رفته بودم. تا ظرف نفت از بشکه اصلی پرشود سرکی به کمد زدم و چندسیر ترشی را نوشجان میکردم که پدر صدایم کرد و من هم پوستهای سیری را که خورده بودم همینطور ریختم زمین و ظرف نفت را که هنوز کامل پرنشده بود را برداشتم وسریع رفتم بالا .
گذشت .
چند روز بعد شنیدم که مادرم با سارا خانم, که هفته ای یکبار می آمد در کارهای خانه کمک میکرد, در مورد پوستهای سیر که در زیر زمین ریخته شده بود صحبت میکرد .خواستم بگویم من آن هارا ریختم که شیطنتم گل کرد و سکوت کردم
.
سارا خانم هم که از آن زنهای خرافاتی بود با شنیدن حرفهای مادر دستش را کامل باز کرد و پره میان انگشتان شصت و سبابه اش را از دو طرف گاز گرفت و صلوات فرستاد . مادر گفت چیه چی شده که سارا خانم گفت : “خانم جان زیرزمینتان جن دارد و از ما بهتران در زیر زمین خانه آمد و رفت دارند”. مادر هم خندید و گفت که “این حرفها چیه حتمن مسعود رفته بوده نفت بیاره باز سیر خورده و این دفعه پوست سیرهارا ریخته زمین”.
چند ساعت بعد سارا خانم مرا صدا کرد ودرگوشم گفت “شما پوست سیر را در زیر زمین ریختی?” که من هم چشمهایم را درشت کردم و گفتم :”نــــــــــــــــــــــــه” 
بازهم سارا خانم پره میان انگشتان شصت و سبابه را ازهردو طرف گاز گرفت و زیر لب شروع کرد به ورد خواندن.
خلا صه سرتان را درد نیاورم مدتها یواشکی میرفتم زیر زمین و سیر میخوردم و پوستها را میریختم زمین و رو نمیکردم که من سیر هارا میخورم .
بیچاره پیرزن کلی کاغذ دعا و پیازهائی که از میانشان سیخ کباب رد شده بود وکلی چیزهای دیگر در گوشه و کنار زیر زمین گذاشته بود و هیچ وقت بدون مادر به زیر زمین نمیرفت.
حالا که فکر میکنم از این شیطتنت زمان بچگیم خیلی راضی نیستم چون پیرزن را خیلی عذاب دادم.
حتا سالها بعد که اعتراف کردم که این من بودم که سیر هارا میخوردم وپوست آنرا میریختم زمین بیچاره پیرزن باور نکرد که نکرد.
bishilepile
برچسبها: ازمابهتران, ترس, جن, خرافات
ارسال شده در خاطرات | 8 Comments »
مارس 12, 2009 by bishilepile

چندروزیه بوی بهار از پشت شیشه های اتاقم خودش روبمن تحمیل میکنه . دیگه صبح ها که بیدار میشم هوا روشنه.شلوغی خیابانها بیداد میکنه . همیشه هفته آخر اسفند برای من سخت بوده .اما امسال مثل اینکه از همه سالهای عمرم زودتر گذشت.سال خوبی برای من هم بود و هم نبود.
چه کارهائی کردم که نباید انجام میدادم .و چقدر کارانجام نداده دارم .
اما امسال خیلی زود گذشت . خیلی .
نمیدونم چرا ؟
هیچ سالی تا این حد برای من سریع نگذشته بود.
میدونم تا چشم بهم بزنم سال جدید آمده و رفته و من بازهم متعجب خواهم بود که چرا اینقدر زمان زود میگذره!
اما بغیر از همه اینها بهار توراهه
دیگه گنجشکا از بی دونی و بی آبی نخواهند مرد. شکوفه درختهارا میشه دیگه کم کمک روی بعضی از شاخه های درخت حیاط دید.
آیا سال دیگه این موقع اگر زنده باشم همین احساس را خواهم داشت
bishilepile
ارسال شده در خودمونیتر | 2 Comments »