Archive for سپتامبر 2008

یه شب مهتاب

سپتامبر 23, 2008

تقدیم به سرکارخانم پونه یداللهی که زحمتهاشون رو هیچ جور نمیتونم جبران کنم

یه شب مهتاب ماه میاد …..

نمیدونم چرا تو مدت زمانی که جلوی آموزشگاه موسیقی پارس تو ماشین نشسته بودم تا ساعت 8 شب بشه و کنسرت دخترم و همکلاسی هاش شروع بشه همش این آهنگ مرحوم فرهاد بهراد تو ذهنم موج میزد.

یه شب مهتاب یه شب مهتاب

یه نگاه به آسمون کردم تو آسمون کثیف و غبار آلود شهر تهران با ساختمونهای دراز و بی قوارش هم خبری از مهتاب نبود.

اما وقتی که وارد سالن کنسرت مجموعه پارس شدیم نور مهتاب رو دیدم .سالنی که دخترا و پسرای شهرمون میان و با دلای پاکشون و سر پنجه های تازه جون گرفتشون موسیقی رو که پدراو مادرای ما بزرگترها ازمون دریغ کرده بودند رو مفت و بی منت بهمون هدیه میدن.

تا اونجا نباشی و برق چشای این دختر پسرای پاک رو نبینید نمیتونید تصور کنید که من دارم چی میگم.همشون لبخند بلبشونه و چشاشون تو چشم مربیشون .وقتی که نتها بالا میرن انگار نفس تو سینشون حبس میشه .وقتی که یه قطعه زیبارو میزنن بعدش نگاه به چشمای مربیشون میکنن انگاری که با نگاشون میگن آره دیدی این همه زحمتت رو چه خوب جواب میدیم .مربی ها میخندن و قطره های اشک گوشه چشم پدراو مادرائی که موسیقی رو این هنر ناب رو از فرزنداشون دریغ نکردن میره که سرازیر بشه.

چه شبیه این شبای کنسرت . نور مهتاب زیاده خیلی زیاد ولی چشماتو نمیزنه .ماه میاد تو خواب نه ماه میاد توی واقعیت .نمیدونم چطوری این بزم ساده و بی آلایش رو براتون توصیف کنم.

بهرحال اون شب توی اون سالن غوغائی برپا بود و بچه ها هم چون جشن فارغ التحصیلی از اولین مرحله آموزش موسیقیشون بود سنگ تموم گذاشتند.مربیها هم  بسیار شاد بودند چون بچه ها حتا بدون یک نت اشتباه کنسرت رو به آخر رسونده بودند.

بعد از کنسرت به سمت خانم پونه مربی کلاس دخترم رفتم و تشکر کردم و در مورد ساز اختصاصی  پرسیدم و می خواستم بهش بگم که من بخاطر این دو سالی که به دخترم موسیقی یاد دادید میخوام دستتون رو ببوسم ولی نشد .جور در نیومد اطرافمون شلوغ بود و نمیشد .به همین خاطر دوست دارم اگه یه روزی خانم پونه این مطلب رو بخونه بدونه که من از راه دور بخاطر تمام زحمتهائی که  کشیده ازش متشکرم و از همین راه دور دستش رو میبوسم.

bishilepile

خانم دکتر شما که باسوادی و با کلاسی دیگه چرا؟

سپتامبر 17, 2008

چند شب پیش داشتیم از دیدن یک فیلم نه چندان دلچسب برمیگشتیم . در واقع به همراه سه عزیزی که هرسه از طایفه نسوان میباشند و حقیر هم افتخار همراهیشان را داشتم.کنار راننده   جلو نشسته بودم و نفر پشت سری من یک خانم دکتر بسیار موفق و امروزی بود .  دست برقضا راننده محترمه تو خیابان دولت  ورود ممنوع پیچید به سمت پائین (اولین چهارراه خیابان دولت از سمت شریعتی). این خیابان هم از آن خیابانهای خردرچمنه و وقتی که کسی خلاف میپیچه داخل این خیابان واقعا اوضاع به هم میریزه چون ابتدای خیابان کمی پهنه ولی جلو تر که میری بسمت جنوب بطور ناگهانی خیابان باریک میشه و تداخل اتومبیلهایی که از سمت پائین به بالا حرکت میکنند با اتومبیلهائی که ورود ممنوع  میپیچند داخل این خیابان واقعا اعصاب خورد کن میشود.

ولی اعصاب من وقتی خرد تر شد که راننده محترمه فرمودند که این خلاف پیچیدن خیلی مهم نیست بشرطی که خیابان براثر ماشینهائی که از طرف مقابل می آیند تبدیل به اتوبان نشه. شنیدن این حرف از زبان یک خانم با تحصیلات ,عالیه برای من یکم سخت بود و داشت کم کم از توی گوشام دود خارج میشد.

گفتم که خلاف پیچیدن توی یک خیابان خلافه و فرقی نمیکنه حتا اگر نصف  شب هم باشه و خیابان خلوت هم باشه بازهم نباید خلاف پیچید یا باید قانون رو رعایت کنیم یا اصلا دیگه هیچ چیز نباید برامون مهم باشه که باشنیدن جمله خانم دکتر این ماجرا که پشت سرمن نشسته بود از توی گوشام نه دود که آتش خارج شد.

خانم دکتر فرمودند که نمیدونی چه کیفی داره این خلاف رفتن .و سرکار خانم راننده هم حرف ایشان را تائید کردند و منهم که داشتم از سنگینی این ادعا منفجر میشدم گفتم که آخه خانم دکتر شما چرا این حرف رو میزنی ؟ شما که تحصیلات عالیه داری شما که روزگاری شاگرد اول بوعلی بودید شما که همان خانم دکتری هستید که روزکاری در بیشتر بیمارستانهای همدان بعنوان خانم دکتر ریزه میزه ی مورد احترام تمامی رزیدنتها و اساتید و متخصصین بودید   چرا این حرف رو میزنید؟

اگر کسی که سواد درست درمون نداره و مطالعه نداره  این حرف رو بزنه خوب ادم میگه طرف نمیدونه  نخونده تجربه نداره ولی شما که ….

واقعا فرق بین این خانم دکتر با من بیسواد بی تجربه بی مطالعه بدون فرهنگ  لاابالی و هزار چیز دیگه   چیه و چه فرقی بین این دونوع شهروند وجود داره ؟

آیا اینهمه تحصیلات و زحمتهای شبانه روزی و تداخل با قشر پزشکان جامعه و افراد با مدارج علمی بالا نباید در رفتار و فرهنگ آدمها اثری داشته باشه ؟

الله اعلم

Bishilepile

بازگشت یک عزیز بوطن.

سپتامبر 13, 2008

توی این دنیای بزرگ سه نفر هستند که منو دائی خطاب میکنند . البته من دائی واقعی ایشان نیستم چون من همشیره ای ندارم ولی نزدیک بودن و حس خواهر و برادری مابین من ومادر محترم این سه عزیز باعث شده که هم من نسبت به این سه نفر حس دائی بودن داشته باشم و هم ایشان منویکی از دائیهای خودشون بدونند.

و یکی از این سه خواهرزاده بسیار عزیز من پس از سالها دوری از وطن خلاصه درسش تمام شد و برگشت. سالهئی که مطمئنا با سختی فراوان علی الخصوص دوری از خانواده برایش بوده گذشت ودوره مهندسی خودش رو در کانادا تمام کرد و بخانه برگشت.

موفقیت های بسیار زیادش فقط تا حدودی دلتگی مارا التیام می بخشید. چرا که مهندس مجتبی – ق بغیر از هوش سرشار و ذوق بسیار پسر خونگرم و مهربانیه که همتا نداره. و در فامیل شاید منحصر بفرد باشه .او کسیه که همه دوستش دارند و عاشقش هستند. و در این میان من که به مجتبای عزیز بسیار علاقه مندم توی این سالها دوریش برام سخت بود.

اما موفقیتهای بسیار ش بعنوان یک دانشجوی ایرانی که برای وطنمون افتخار ایجاد کرده واقعا ارزش این همه تلاش و سختی برای خودش و دلتنگی برای ما رو داشت.

یکی از کارهای بسیار خوبش که در قالب یک تیم چندنفره انجام داد و نام کشورمون رو در کانادا پرآوازه تر از گذشته کرد ساخت سیستمی بود که ناراحتی قلبی یا سکته رو چند دقیقه قبل از بروز این حالت بصورت پیام در موبایل بیمار اعلام میکرد.

بهر حال حالا یکی از نخبه های کشورمون به وطن برگشته و من واقعا آرزو میکنم که هرجا که در آینده شروع به کوشش و تلاش میکنه سعیش بر این باشه که برای وطنمون بازهم افتخار بیشتری ایجاد کنه و نام کشورمون رو بالاتر و بهتر به دنیا نشون بده .

و همینطور به خانواده محترمش هم در این سالها هم دوریش رو تحمل کردند و هم پشتگرمی حسی براش ایجاد کردند تا راحت و بی دغدغه بتحصیلش ادامه بده تبریک میگم

امیدوارم که همیشه لبش بخنده و تنش سالم باشه و سعی و تلاشش در مسیر ایجاد فردای روشنی برای کشورمون باشه.

bishilepile

استنلی لورل و اولیور هاردی!

سپتامبر 13, 2008

دونابغه سینمای کمدی

آیا واقعا صدا و سیما به ما ملت به چشم یه سبد گلابی نگاه میکنه؟!

سپتامبر 11, 2008

 

 

از وقتی که ماه رمضان شروع شده باالجبار شبها چندتا سریال آبدوغ خیاری سیما رو تحمل میکنم (خلاصه توی خونه   رای من از همه کمتره) .شکر خدا سریال ها یکی از  یکی بی مزه تر .اما امروز تو   صفحه آخر روزنامه ایران مطلبی نوشته بود که باعث شد دود از سرم بلند بشه . مطلب هم این بود که برای هر سریال مبلغ 600 میلیون تومان هزینه شده .

آیا واقعا صدا و سیما به ما ملت به چشم یه سبد گلابی نگاه میکنه . سریالهای آبکی و بی محتوا که یکی از یکی لوس تر و بی مزه تر هستند که از این مصیبت بگذریم مصیبت اصلی تر اینه که توی تمام سریال ها  آدمها یکی از یکی گاهگولتر و دور از جون همه ما ها یکی از یکی خرتر و یابوتر هستند.

چرا؟

چون که تقریبا توی تمام داستانهائی که اتفاق می افته اونائی که یه عمر درست و درمون زندگی کردن یه دفعه تبدیل می شن به گیج ترین و ابله ترین آدمهای روزگار . نمیدونم قصه نویسها حالیشون نمیشه یا کارگردانهای صدا و سیما از پشت کوه تشریف آوردن که آدمای قصه هاشون گیج ملنگند و ببو.

یکی نیست به این حضرات بگه که آخه کجای دنیا آدماش اینقدر ببو گلابی تشریف دارند که روز روشن از چپ و راست سرشون کلاه میره. نمیخوام از مصیبتهائی که هرشب بهرحال تحملش میکنم اسم ببرم ولی واقعا ادمای قصه های این سریالها چرا انقدر ساده و احمق تشریف دارندوآیا واقعا موضوعات و مطالب بهتری پیدا نمیشه که این لاطائلات رو بخورد ملت میدن.

اگه این همه هزینه رو صرف چندتا کتابخانه و یا فرهنگ سرای درست و درمون و یا سینما  کرده بودند مطمئنا نتیجه بهتری میگیرند.

از ما گفتن بود

bishilepile

میان نقد ما با نقد ایشان تفاوت ….. خلاصه , خیلی تفاوت وجود داره!

سپتامبر 11, 2008

مدتهاست که آرام و بی سرو صدا بحثها و نقدهــای دوستان عزیز در سایت بالاترین  را در زمینه های مخصوصــا مذهبی دنبال میکنم ومرتبا پیگیراین نوع از بحث ها هستم . ونیز گاهن به بحثهای قبلی که اکثریتشان را ذخیره کرده ام  نگاهی  انداخته  و دوباره خوانیشان میکنم.

و در این بررسی دوباره بحثهای مذهبیون و غیر مذهبیون, که اکثرا بصورت خاموش خودم هم حضور داشتم به یک نتیجه جالب توجه رسیدم و آنهم این  که دوستان  مذهبی  در تمام بحثها و نقدها که اتفاقا بسیار گرم و پرشور و حضور همیشگی دارند دارای یک نقطه ضعف اساسی هستند که دست بر قضا همیشه سعی شان بر  این است که خیلی هم در مورد آن صحبت نشود :

این دوستان اجبار دارند که زمینه بحثهایشانن را طوری ترتیب بدهند که در پایان دوباره به همان نقطه اول برگردند.

من و امثال من که مذهبی نیستیم و با مذهب هم خیلی مشکل نداریم حداقل این آزادی را داریم   که بعد از هر بحثی لزوما به نقطه اول  برنگردیم چرا که در بحثها ممکن است  نکته هائی را دریافت کنیم که اصولا نظرو نگاهمان را تغییرداده  و فکر و اندیشه هایمان راه جدیدی را پیدا کند ولی مذهبیون مطلقا چنین آزادی را ندارند.

این دوستان بالاجبار میباید در پایان به همان فکر و نقطه نظرات اولیه شان برگردند واجازه ندارند که در نظر و اندیشه هایشان هیچ گونه تغییری ایجاد کنند. .

خلاصه میان نقد  ما با نقد ایشان تفاوت ……………..

bishilepile

فرهنگ و ارتباط آن با مدیریت

سپتامبر 8, 2008

این روزها یا درواقع توی این چند سال گذشته هرجا که صحبتی میشه همه شروع میکنند به نظر دادن که بله ما تو کشورمون مدیریت نداریم دیگه حتا کارگرهای ساختمانی که معمولا آدمهای زحمتکشی هستندد ولی از مطالعه و مسائل جامعه یه مقدار فاصله دارند هم همه گی متفق القول هستند که جامعه ما نیاز به مدیریت صحیح داره و قس علی هذا.
ولی این وسط یه چیزی بنظر من بشدت مورد غفلت قرار گرفته و با مطرح کردن مدیریت و دیگر مسائل مشابه سرپوش روی اون گذاشته میشه مسئله اعمال و کارهائیه که هرکدوم از ما خودمون باید انجامش بدیم و هیچ ربطی به مدیریت کشور نداره.
البته من نسبت به مدیریت کشور دل خوش ندارم ولی  هیچ ارتباطی مابین  رعایت نکردن بعضی از مسائل  و  مدیریت کشور نمیبینم.
بعنوان مثال رد شدن از خط کشی عابر پیاده توسط پیاده ها و رعایت قوانین راهنمائی و رانندگی توسط رانندگان خودرو ها که دیگه ربطی به مسائل مدیریتی کشورمون نداره .من نمیتونم قبول کنم که این گونه موارد رو هم باید مدیران کشور بما تزریق کنند که البته  خود مدیران کشورمون هم خیلی  رعایت نمیکنند.
آخه بابا رد شدن از خط کشی عابر پیاده که دیگه آموزش نمیخواد هرکسی میتونه با یه مقدار فکر کردن متوجه بشه که زمانی را برای عبور اتومبیلها گذاشتند و بعدش هم زمانی برای رد شدن عابران پیاده .بعید میدونم که خیلی نیاز به فکر کردن و حلاجی داشته باشه.

یک مصیبت بدتر از اون هم هست که همه ما انتظار داریم که دیگران همه موارد قانونی  رو رعایت کنند ولی وقتی که نوبت به خودمون میرسه  لزومی به رعایت قانون حس نمیکنیم .و این فرهنگ بسیار بد ( مرگ خوبه اما برای همسایه )مدتهاست که بدجوری مابین ما ملت جا افتاده .

به امید روزی که هرکدوم از ما خودمون رو مکلف به رعایت قانون بدونیم و نیاز به یک مدیریت برای اعمال قوانین ساده نداشته باشیم .

bishilepile

اندر عجایب شبکه ام بی سی پرشیا(MBC PERSIA)

سپتامبر 7, 2008

از زیر نویسهای فارسی  شبکه mbc persia دیگه داشت کفرم در می اومد که شب گذشته تازه فهمیدم که چرا اینقدر این ترجمه ها  نچسب و بی مزه است . علت داشت و من نمیدونستم.یکی از فیلمهایی که دیشب (1387/06/15) بعد از ساعت 12 نشون میداد زیر نویسش بدجوری تو ذوقم زد .تا جائی که یکی از زیرنوسهارو دیدم که خط آخر کلا به زبان عربی نوشته شده .تعجب کردم که هیچکدوم از هنرپیشه ها عرب نیستند و لزومی هم نداره که بزبان عربی باشه . دوزاریم اول نیافتاد تا چند دقیقه بعدش که فهمیدم کلا زیر نویسهارو از روی زیر نویس عربی ترجمه کردند و بعضی جا ها که طرف مربوطه فراموش کرده ترجمه کنه (از ترجمه بیمزه و بی روح و پر از غلطش که بگذریم )و جمله به همون صورت عربی باقی مونده .ترجمه عربی با توجه به عربی شکسته و پکسته من کلی ایراد خودش داشت که حالا از روی اون فارسی هم ترجمه شده. دیگه خودتون حدش یزنید که چه شلم شوربائیه این ام بی سی پرشیا.

واقعا دست ننه شون درد نکنه با این همه زحمت که میکشند.

bishilepile

بنظر نمیاد شربت آلبالو خور باشی … – .MBC. PERSIA

سپتامبر 3, 2008

از وقتی که شبکه mbc PERSIA راه افتاده معمولا شبها یک فیلم رو کامل نگاه میکنم.اکثر فیلمهارو قبلا دیدم ولی برای اینکه ببینم برداشتم از فیلم درست بوده یا نه, در این شبکه با زیر نویس فارسی دوباره نگاه میکنم و باید اعتراف کنم که افتضاحه. ولی شب گذشته توی ترجمه از زبون هنرپیشه زن نوشته بود که

بنظر نمیرسه شربت آلبالو خور باشی .بیشتر بنظر میرسه که دلستر خور باشی .

اینجاست که باید گفت مرسی ترجمه مرسی ام بی سی پرشیا. حالا شما خودتون  بقیه اش رو حدس بزنید