خاطرات کودکی ( 01) ماجرای ازمابهتران زیرزمین خانه ما

by

کوچک که بودم  درزیر زمین خانه ما کمدی بود که معمولا   ترشیجات و موارد مشابه را در آن نگهداری میکردیم.  مادرم چند ظرف بزرگ شیشه ای سیر ترشی را که سالها قبل درست کرده بود  مثل یک گنج گرانبها در این کمد نگهداری میکرد و هروقت میهمانی داشتیم ازاین سیر ترشی ها که دیگر رنگشان تیره شده بود و بو وعطرش آدم را مست میکرد  سر سفره می آورد و خلاصه سیر ترشی هفت ساله مادر  در بین فامیل زبانزد بود.

من هم هروقت زیر زمین کاری داشتم ناخنکی هم به این سیر ترشی هامیزدم . رنگ سیر ها کاملا تیره شده بود و طعم آن به شیرینی میزد .واقعا معجونی بود این سیر ترشی ها.

یکبار که برای آوردن نفت به زیر زمین رفته بودم.  تا ظرف نفت از بشکه اصلی پرشود سرکی به کمد زدم و چندسیر ترشی را نوشجان میکردم که پدر صدایم کرد و من هم پوستهای سیری را که خورده بودم همینطور ریختم زمین و ظرف نفت را که هنوز کامل پرنشده بود را برداشتم وسریع رفتم بالا .

گذشت .

چند روز بعد شنیدم که مادرم با سارا خانم, که هفته ای یکبار می آمد در کارهای خانه کمک میکرد, در مورد پوستهای سیر که در زیر زمین ریخته شده بود صحبت میکرد .خواستم بگویم من آن هارا ریختم که شیطنتم گل کرد و سکوت کردم😉.

سارا خانم هم که از آن زنهای خرافاتی بود با شنیدن حرفهای مادر دستش را کامل باز کرد و پره میان انگشتان شصت و سبابه اش را از دو طرف گاز گرفت و صلوات فرستاد . مادر گفت چیه چی شده که سارا خانم گفت : «خانم جان زیرزمینتان جن دارد و از ما بهتران در زیر زمین  خانه  آمد و رفت دارند». مادر هم خندید و گفت که «این حرفها چیه حتمن مسعود رفته بوده نفت بیاره باز سیر خورده و این دفعه پوست سیرهارا ریخته زمین».

چند ساعت بعد سارا خانم مرا صدا کرد ودرگوشم  گفت «شما پوست سیر را در زیر زمین ریختی?» که من هم چشمهایم را درشت کردم و گفتم :»نــــــــــــــــــــــــه»😎

بازهم سارا خانم پره میان انگشتان شصت و سبابه را ازهردو طرف گاز گرفت و زیر لب شروع کرد به ورد خواندن.

خلا صه سرتان را درد نیاورم مدتها یواشکی میرفتم زیر زمین و سیر میخوردم و پوستها را میریختم زمین و  رو نمیکردم که من سیر هارا میخورم .

بیچاره پیرزن کلی کاغذ دعا و پیازهائی که از میانشان سیخ کباب رد شده بود وکلی چیزهای دیگر در گوشه و کنار زیر زمین گذاشته بود و هیچ وقت بدون مادر به زیر زمین نمیرفت.

حالا که فکر میکنم از این شیطتنت زمان بچگیم خیلی راضی نیستم چون پیرزن را خیلی عذاب دادم.

حتا سالها بعد که اعتراف کردم که این من بودم که سیر هارا میخوردم وپوست آنرا میریختم زمین بیچاره پیرزن باور نکرد که نکرد.

bishilepile

برچسب‌ها: , , ,

8 پاسخ to “خاطرات کودکی ( 01) ماجرای ازمابهتران زیرزمین خانه ما”

  1. مانیا Says:

    آخی چه پیرزن باحالی!
    خودمونیما اما حسابی شیطون میزنی!
    راستی منم عاشق سیر ترش و کلا» همه جور ترشی هستم دهنم آب افتاد🙂
    ===================
    bishilepile:
    مانیای گرامی
    ممنونم از توجه شما
    یادش بخیر قدیمها واقعا خوشی بود و دلخوشی
    سارا خانم هم برای خودش عالمی داشت
    انقدر داستانهای قدیمی بلد بود که نهایت نداشت
    همه ما عاشق داستانهاش بودیم
    درست مثل عضوی از خانواده ما بود .من عاشق این بودم که موقعی که با مادر مینشتند کوهی از سبزی هارا پاک میکردند داستانی را برایم بگوید که گاهی این داستان سه یا چهار ساعت طول میکشید
    بازهم ممنون از این که به وبلاگچه محقر من سری میزنی
    ضمنن در مورد پست آخرت که دارم دوباره خونیش میکنم با شما صحبتی دارم که برات کامنت خواهم گذاشت
    سپاس

  2. آیراز Says:

    سلام خدمت دوست عزیزم;

    می خواستم بپرسم که شما فیلم 16 میلیمتری و سیاه سفید «جن » (اسم کارگردانش رو به خاطر ندارم )با بازی نصرت کریمی رو دیدی یا نه ؟
    این فیلم هم به نوعی شرح حال شیطنتهای دوره بچگی با نیم نگاهی به جن و جن بازی است.با اینکه با امکانات 40 سال پیش ساخته شده ولی جاذبه های سمعی و بصری قابل توجه داره که بیننده رو حداقل برای یک مدتی مجذوب خودش می کنه .

    ببخش که زیادی حرف زدم!

    پیشاپیش سال نو بر شما مبارک باشد،شادباش نوروزی من رو پذیرا باشید.
    =======================================
    bishilepile:
    دوست ارجمندم
    آیراز عزیز
    متاسفانه این فیلم را ندیدم.
    اما شاید این مسئله که برای من تو بچگی پیش آمد باعث شد تا هیچ وقت از جن و از مابهتران نترسم و خوف نداشته باشم. چون از همان ابتدا سارا خانم براساس یک اشتباه وارد این جریان شد و من خوب فهمیدم که چقدر ساده میه ما آدمها گول بخوریم.
    ممنون از لطف شما
    من هم برای شما دوست گرامی و خانواده محترمتان آرزوی سالی خوش و خرم و سلامت دارم
    ممنون رفیق گلم

  3. مانیا Says:

    سلام خوبی؟
    عیدت مبارک ایشالله سال خوبی برا خودت و خونوادت باشه در پناه خدا باشی و موفق و خوشبخت و از همه مهمتر سلامت🙂
    ====================
    bishilepile:
    مانیای گرامی
    درود بر شما
    من هم برایت دلخوشی و تندرستی آرزومندم
    سال خوبی داشته باشی
    ممنون دوست گرامی

  4. یکی یدونه Says:

    آلبالوی عزیز
    ازت ایمیل نداشتم واسه همین اومدم اینجا تا عید رو بهت تبریک بگم
    عید بر شما دوست خوبم مبارک , آرزوی سلامت تن و پر پولی جیبتان در سال آینده را دارم [چشمک]
    شما هم ما را از دعای خیرتان دریغ نفرمائید
    شاد باشید و شادکام
    یکی یدونه
    =============
    bishilepile:
    یکی یدونه عزیز و گرامی
    از این که بمن همیشه محبت داشتید واقعا سپاسگذارم
    نادر خان عزیز
    من هم برای شما و خانواده گرامی
    سالی پراز مهرو صفا و تندرستی آرزو دارم
    ایام بکامتان باشه دلشاد باشید همیشه
    مرسی رفیق

  5. مجله خبری Gajamoo Says:

    کمتر از دو ساعت مونده به آغاز سال نو،بنابراین وظیفه خود دونستم بیام و از صمصیم قلب فرا رسیدن سال نو را به شما خانواده ی محترمتان تبریک میگم.
    هر روزتان نوروز
    نوروزتان پیروز

    پ . ن با پوزش اینکه وقت نداشتم این پست دوران کودکی رو بخونم.
    ========================
    bishilepile:
    گجموی بزرگوار
    وظیفه منه که خدمت شما دوست ارجمندم برسم برای عرض تبریک و شادباش
    ولی بخاطر درگیری کاری این روزها فرصتم کم بود
    از لطفت بی نهایت سپاسگذارم
    سال نورا تبریک میگم و
    برای شما و خانواده محترمتان آرزوی تندرستی و نیک بختی دارم
    ارادت مدام

  6. نصور Says:

    سلام
    چه خوب شد که اومدی و خودتو بهم شناسوندی.
    برات توی سال جدید، دنیایی سراسر آرامش و صلح و مهربونی آرزو میکنم.
    شاد باشی رفیق.
    ============
    bishilepile:
    جناب نصور گرامی
    مزین فرمودین
    خیرمقدم

  7. خرچنگ زاده Says:

    سلام عيد شما هم مبارك. خاطره زيبايي بود
    =============
    bishilepile:
    جناب خرچنگ زاده گرامی
    قربان بنده نوازی فرمودید
    خیر مقدم
    سال نو شما هم مبارک باشه
    من هنوزهم این نوشته زیبای شما را مرتبا با رجوع به وبلاگتان میخوانم و لذت میبرم
    {مهمانی اجباری
    صبح يك مهماني اجباري است. حتي اگر اين روزها خورشيد در آن دوردست هاي افق ،‌ جايي كه دست هيچ خيال نابي به آن نرسيده است ،‌خودش را مخفي كرده باشد و خيال بالا آمدن نداشته باشد، ناله ساعت هاي كوك شده كه در آيد ديگر صبح شده است. حالا تو بگو آسمان تيره و تاريك و ستاره هاي خندان و شاد ،‌ توي آسمان چشمك زن و سرفشان. چه خيالي است حتي اگر گاهي ابرهاي خاكستري ،‌ چشم ديدن همين دو ستاره را هم نداشته باشند و سپاه ماه و ستاره و هر چه آدم نوراني و آسماني است را با پوشش زمخت و بي معرفتشان مغلوب ساخته باشند؟ و يا چه فرقي مي كند كه ديگر كبوتر پشت پنجره خانه پدري به شوق صبح و آفتاب ديگر بق بقو نمي كند و خيال هيچ شاعر منجمدی را من باب خاموشي خويش و تسبيح گويي مرغ مكدر نمي سازد؟ ناله ساعت كوك شده كه بر آيد ديگر انگار صبح شده است.

    صبح يك مهمان ناخوانده و ناخواسته است،‌به شكل باد و يا يك نسيم كه از ميان اين زمين هاي يخ زده و سنگين و اين شبنم هاي منتظر و دلواپس عبور كرده است و پاورچين چون يك روح مضطرب و پريشان خودش را از لاي پنجره ها به گرماي تصنعي و قلابي شوفا‍ژها عرضه كرده است. و ديگر صبح نه شبيه يك روح مذاب اميد و زندگي است كه تازه نفس و پرجلال با گام هاي مصمم و پر شتاب زندگي را آغاز كرده است كه هم چون شوي و ههمتاي عزرائيل است كه بر بستري ظاهر مي شود و مرگ اين شهد جاويد و گواراي هستي را از او دريغ مي دارد.

    صبح يك مهماني اجباري است. ناله ساعت ها كه در آيد بايد برخاست. اين اواخر ساعت را كمي دوتر از خودم مي گذارم كه به هر زحمتي كه باشد برخيزم و ناله اين جغد شوم را ساكت كنم. بايد برخاست. بايد يكبار ديگر چاي اين زندگي تلخ و بدون عشق را سر كشيد. بايد براي اين مهماني اجباري موها را شانه كرد و لباس هاي فاخري پوشيد كه مبادا روز ، اين صاحب مهماني تكراري و دل آشوب آزرده شود …)
    سپاس از توجه شما

  8. meysam.b3 Says:

    درود بر شما دوست گرامی .
    محتوای وبلاگ شما بسیار خواندنی و زیباست .
    دوست عزیز پاسخ شما رو در وبلاگم و در زیر کامنت خودتان دادم ولی برای سهولت خواندن پاسخ من اینجا هم خدمتتون عرض می کنم :
    «در مورد مشکل شما باید بگم که ایراد از شما نیست و این مساله برمیگرده به مخابرات ایران که SSL رو بسته و امکان استفاده از SSL رو برای کاربرانش از بین برده و چون وردپرس برای لاگین کردن در پنل مدیریت از SSL استفاده می کند یوزر های ایرانی وردپرس به مشکل لاگین برخورده اند .
    فعلا چاره ای نیست جز اینکه از پروکسی برای ورود به پنل مدیریت وبلاگ خود استفاده کنید .»

    در ضمن اگر اجازه دهید آدرس وبلاگ شما را در بخش پیوند های وبلاگم قرار دهم .
    امیدوارم که همواره شاد و پیروز باشید .
    ===========================
    bishilepile:
    سپاس دوست عزیزم
    لطف کردید و از زحماتتون ممنونم
    ارادت

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: