دلخوری آونگ خاطره ها از من بابت دخترک گلفروشی که حالا دیگر یک دخترک نیست

by

یکم .
زمستان سال گذشته حدودا نیمه اول دیماه 86 دریک روز بسیار سرد زمستانی که سرمای تهران بیداد میکرد وبرف همه جارا پوشانده بود صبح وقتی وارد سایت بالاترین شدم اولین مطلبی که بچشمم خورد فتوبلاگ بلوط آلبوم تصویری بچه گربه ای زیبا متعلق به سرکارخانم مینو صابر ( البته بعد از این ماجرا به نامشان واینکه ایشان یک بانوی بسیار متشخص میباشند پی بردم) که با آیدی آونگ خاطره ها در بالاترین حضور ( بزرگ منشانه و البته مادرانه) داشتند توسط یکی دیگر از بزرگان بالاترین جناب آرش خان کمانگیر بعتوان مطلبی چشمگیر بنظرم رسید.
و من که در بالاترین تازه کار بودم و تازه وارد و ناشی (البته هنوز هم هستم مخصوصا با دوسیه سیاهی که دارم) و حتی تاچند ماه بعد از آنهم لینکی به بالاترین ارسال نکرده بودم با خواندن مطلب آرش خان و دیدن فتو بلاگ بلوط زیبا اولین چیزی که بذهنم رسید دخترک گلفروشی بود که هر روز صبح در تاکسی و در تقاطع پارک وی میدیدم و همیشه این جمله در ذهنم صدا میکرد که خدایا مگر تو خدای این دخترک نیستی .همیشه بخودم میگفتم که واقعا سهم این دخترک از این زندگی چیست؟ واقعا سهم این دخترک از این همه نعمتها و ثروتهای بیشمار کشورمان چقدر است . مخصوصا آنروزها که سرما ی تهران بیداد میکرد در بعضی محله های تهران گاز قطع میشد کمبود گاز و برق به معضل بزرگی تبدیل شده بود و چندروزهم بود که از دخترک خبری نبود خواندن و دیدن مطلب فتوبلاگ بلوط مرا بدجوری بفکر آن دخترک انداخت باخودم گفتم نکنه تو سرما بلائی سرش اومده باشه . نکنه اتفاق بدی افتاده باشه مخصوصا که دخترک بسیار لاغر بود و زیر چشمهایش اکثرا کبود و گود افتاده که نشان از سوء تغذیه شدید داشت و بنظر میرسید که یک غم بزرگ در چهره و توی چشمهای همیشه خیسش برای همیشه حبس شده است .
دوم.
بی معطلی به لینک فتوبلاک امتیاز مثبت دادم بعدهم توی بخش کامنتها اینطور نوشتم :
دخترک گل فروش سر تقاطع پارک وی سه چهار روزیه که دیگه پیداش نیست ایکاش این زمستون و سرما از پا ننداخته باشدش قدش کوتاه بود و برای فروش گلهاش روی نوک پنجه ها می ایستاد مطمئنم که خونه و خانواده درست درمونی نداشت حالا غذای مناسب و مدرسه خوب که دیگه براش فانتزی بحساب می آد (یا شایدبحساب می اومد)
با ماها که توی تاکسی نشسته بودیم کاری نداشت دنبال ماشینهای شخصی برای فروش یک شاخه گل می دوید .
خوش بحال بلوط جون که لازم نیست برای سیر کردن شکمش دنبال ماشینها بدوه
واقعا حرف دلم رو نوشته بودم ( ویا دلنوشتـــه بقول مبیـــن عزیزم مدیـــر مسئول مجله الکترونیکی روزانه ) و هیچ قصد خاصی هم نسبت به کاربری با آیدی آونگ که هنوزهم تا آن لحظه نمیدانستم ایشان چه کسی هستند نداشتم . که فورا کامنت بعدی با آیدی آونگ از من پرسید که:
ببخشید می تونم بپرسم منظورتون چیه؟
با نگاهی بنام نویسنده کامنت فهمیدم که بوجود آورنده فتوبلاگ و در واقع صاحب بلوط از کامنت من رنجشی بدل گرفته اند و در جوابشان نوشتم
شرمنده اگه باعث دلگيري‌تون شدم
و ایشان هم مرقوم فرمودند
نه عزیزم برای چی شرمنده؟ گاه بعضی اشک درآوردن ها خیلی هم با ارزشه تو تقصیر نداری مقصر این دل صاحب مرده ی منه که بابتش باید متلک هم بخورم
این حرف بیشتر باعث گیج شدنم شدو بالاجبار اینطور نوشتم
دوست گرامی aavang قصد توهین یا جسارت نداشتم ولی بنظرم با خواندن دو جمله آخر نوشته قبلی من /منظورم کاملا واضح و روشن بیان شده باشد

وبا خواندن کامنت بعدی ایشان بود که تقریبا خلع سلاح شده و در واقع کم آوردم:
مگر قرار بوده توهینی هم بشنوم؟
ادتفاقا» من هم با همین « منظور » شما کار دارم چون روی سخنتون با من بود

من بشخصه آدمی هستم که با خودم روراستم (یا حداقل سعی میکنم که باشم)و در آن وضعیت کاملا به این نکته که کم آوردم پی برده بودم ولی اصلا نمیتوانستم که اجازه دهم این سوء تفاهم ادامه پیداکند .
در کامنتهای بعدی فهمیدم که ایشان همان بانوی متشخص و بزرگوار آشنای اکثریت کاربران بالاترین هستند.
خواستم عقب نشینی کنم تا بلکه متوجه شوند که قصد بی ادبی یا توهین نسبت به ایشان نداشتم ولی خوب ایشان از من رنجیده بودند و من هم بشدت احساس گناه میکردم ولی یک چیزی در اعماق قلبم میگفت که باید حداقل ماجرای این دخترک گلفروش را باطلاع بقیه برسانم . دوستاان من در این دنیای مجازی تا حدودی دموکراتیک باید بدانند که چه چیزی هر روز صبح سوهان روح من شده و هر روز با دیدن منظره دخترک بینوا چه بروزگار من می آید و باید اعلام میکردم که این دخترک بینوا هم نیاز به توجه دارد .
چون نمیخواهم این موضوع را طولانی کنم پس دردسرتان نمیدهم ماجرا به آنجا رسید که بعد از چند کامنت که ایشان با دلخوری نوشتند که
به این متلکها عادت دارند و من هم بدنبال راهی برای اثبات اینکه قصد توهین ندارم .
بازهم اعتراف میکنم که کم آورده بودم . من کجا و آونگ خاطره ها بانوی دوست داشتنی بالاترین کجا . چه کسی میتواند بالای حرفشان حرفی بزند .من که تو دنیای بالاترین یک پاپتی بی هیچ لینک فرستاده شده بودم (هنوزهم هستم ) مگر جرات عرض اندام مقابل ایشان داشتم پس بعد از چند نظر کوتاه و یک نظر کوبنده( رودرانر) گرامی که نظر مرا را یک نظربدوی خواندند که تا صحبت از گربه و حیوانات میشود همه بیاد بچه های سر چهارراها می افتندو استاد عزیز (یکی یدونه) از گذشته و ماجرای گربه بانو صحبتی بمیان آوردند که که در گذشته موجب دلخوریشان بود ( هرچند من هنوز هم از آن ماجرا بطور دقیق چیزی نمیدانم) و تا حدودی مرا دلداری دادند و بعد از ظهر که بانو مجددا به سایت تشریف اوردند و صحبت حالا دیگر کمی دوستانه تر شد و من هم نفس راحتی کشیدم.ولی اعتراف میکنم که قلبم از هر روز دیدن آن دخترک با آن وضعیت فجیع درد میکرد و اصلا دست خودم نبود به آن دخترک بینوا فکر نکنم .
و این ماجرا گذشت
هوای تهران هم سردو سردتر و برف بی امان همه جارا پوشانده بود .و در این میان هر روز صبح من بودم واین دل لامذهب صاحب مرده ام که دائم چشمم بدنبال آن دخترک بینوا بود.حالا دیگر شبهاهم که تا صبح که چندبار به اتاق دخترم سر میکشیدم تا پتورا از رویش کنار نزده باشد هر بار هم که پتو را روی دخترم میکشیدم باز یاد آن دخترک بینوا می افتادم که حالا در این سرما چه میکند .دیگر یاد دخترک کابوس شبهایم شده بود.
زمان زود میگذرد خیلی زود .درهنگام تحویل سال نو بود که وقتی در تلویزیون بانگ یا محول القلوب و الاابصار سر داده شده بود بازهم یاد بینوا دخترک افتادم .باور کنید که عید و تعطیلات نوروز هم زهر مارم شد.
سوم
و ماجرا تا آنجا رسید که چند روز قبل صبح که سوار تاکسی از چهار راه میگذشتم زنی را دیدم که آدامس میفروخت و قیافه ای آشنا داشت مانده بودم که من این قیافه را کجا دیدم چقدر آشنا بود بله بسیار شباهت به آن دخترک بینوا داشت شاید مادرش بود و شاید خواهرش ولی وقتی تاکسی نزدیکتر شد فهمیدم که نه این زن کوتاه قد با آن کپلهای نافرم و پت و پهن که داشت با دندانهای جلوش بطرز وحشتناک و جلفی آدامس میجوید(که نشاندهنده نداشتن دندانهای آسیا ست واین بمعنی نداشتن بهداشت بمفهوم کلی است ) همان دخترک ماجرای ما بود که در عرض چند ماه از دخترکی رنجور به زنی بدهیبت و بی قواره در آمده بود بسیار ناشیانه ابروهایش دستکاری شده بود و مطمئنا بصورت عمدی چند طره موهای طلائیش از زیر مقنعه مانندی که به سر داشت بیرون زده بود کاملا مشخص بود که به هر نگاه هرزه ای لبخند میزد و به هرکس و ناکسی روی خوش نشان میداد. باور کنید داشتم سکته میکردم. در عرض این چند ماه چه بسر این دخترک که بسختی 12 یا 13 سال داشت آورده بودند کاملا مشخص بود که تحت فشار شدید انواع آزارهای جنسی قرار داشته و دارد .مگر یک دختر بچه 12 یا سیزده ساله از زندگی چه میداند از فیزیک بدنش چقدر سر در مِی آورد در این چندماه چه بسرش آمده بود .مسئول این همه بی توجهی و این ظلم وستم کیست.
من که در این دنیا فقط قادرم که چرخ زندگی خانواده سه نفری خودم را بسختی بچرخانم چه میتوانستم برایش انجام دهم .نهایتا چند عدد اسکناس سبز و یا آبی و یا آجری رنگ و اگر خیلی خودم را بچلانم میتوانم یک و یا چندصدهزار تومان برایش تهیه کنم ولی آیا این مبلغ برای نجات زندگی این کودک که معصومیتش را در منجلاب زندگی در این کشور بی صاحب و بی مسئول از دست داده است کافی است . وقتی که یک بچه گربه در نظر یک بانوی نویسنده چیره دست میتواند یک زندگی معقول وبی دغدغه داشته باشد چرا این دخترک و صدها دخترک و پسرک دیگر در این کشور که مسئولانش ادعای برنامه برای جهان دارند نمیتواند یک زندگی بی دردسر و بی رنج داشته باشد؟.
مگر رسیدگی و مراقبت از کودکانی که اولیا مرتبی ندارند و اولیاشان نمیتوانند و قدرت و فهم لازم برای نگهداری چنین کودکانی را ندارند برعهده مسئولین نمیباشد .مگر مسئولین ما ادعای رهبری جهان و ادعای برتری و استیلای فکری و ذهنی و مذهبی برهمه این کره خاکی را ندارند پس کجا هستند تا ببینند که چه به روز این کودکان می آید. مگر ما کشور ثروتمندی نیستیم .مگر براساس تعالیم اسلام و تعالیم پیامبر مسئولیت نسبت به درماندگان و نیازمندان نداریم .پس این همه شعار چیست پس ملت ما کی خواهند توانست لکه فقر و نکبت اعتیاد و مصیبت ندانم کاریهارا از چهره کشور مان بزدایند و راحت وبی دغدغه زندگی کنند و مگر ملت رنج کشیده ما حق زندگی و آسایش ندارند
مگر ……
صدای آهنگ ماشین بغلی هنوز توی گوشم زنگ میزند : ای خدا دلگیرم ازت ای زندگی سیرم ازت
ولی در اعماق قلب من یکی هست که فریاد میزند: ای خـــــدا بــــــــــــــیزارم ازت

*********************

پ ن 01

{ پنج شنبه مورخه 1387/03/15 ساعت 23/20 }

چون از سیستم رایانه شخصی خودم دورهستم امکان گپ وگفت با دوستان در زیر لینک مربوطه میسر نیست.

ونیز از دولت سر اینترنت پرسرعتی که ماشالله مثل شهاب میمونه امکان ورود به بالاترین با این رایانه پت پتی(حتی با استفاده از فیلتر شکن ) هم میسر نیست به همین علت اینجا چند خطی با یکی از دوستان مخالف لینک اختلاط میکنم

پ ن 02

* -برای دوست بسیار گرامی که ظاهرا از نام مبین که من در نوشته بالا اوردم حالا بهر دلیلی خوششان نمی آید عرض کنم که مبین هرکه باشد مسئول اعمال خودش است

* – اگر هم دوست عزیزمان با مبین مشکلی دارد میتواند با خودش در میان بگذارد.

* -بله من هم نام فاطمه رجبی را اولین بار در روزانه مشاهده کردم و به همراه دوستان دیگر تا توانستیم با ایشان در افتادیم ولی ظاهرا فاطمه رجبی یک شخص نیست بلکه یک تیم است که متشکل از چندین نفر میباشد که به هرجا میروند با نوشته های پی در پی و نیز جوابیه های گستاخانه مافیاوار همه را قلع و قمع میکند. و تجربه شخصی من نشان داده که به هیچ عنوان از رو نمیروند .حتی اگر برایش فحش و ناسزا هم ایمیل کنی برایش تفاوتی ندارد

* – توجه دوست گرامی را به نوشته های احسان بهرام غفاری در روزانه جلب میکنم که قلمشان بسیار شیوا و نیز جنگ و مجادله اش با فاطمه رجبی واقعا خواندنی میباشد علی الخصوص که فاطمه رجبی را ژاندارک زمانه میخواند احسان بهرام غفاری در روزانه مثل شاتوت در بالاترین میباشد

* – بعد از اعتراض دوستی بنام (اگر اشتباه نکنم هیچ کس یا نامی مشابه ) که مدعی شده بود مبین در بالاترین مرتب منفی میدهد و چه وچه وچه خود مبین اعلام کرد که کاربر بالاترین با آیدی ر mobin group شخص دیگری است و ارتباطی با مبین ندار د که البته خود (شخص مدعی ) هم جواب مبین را به بیشتر اعضا ایمیل زد.

* – بهرحال بازهم عرض میکنم که من از مبین به علت رفتار نسبتا دموکراتیکش در روزانه خوشم می آید و گاها از طریق ایمیل با ایشان در مورد روزانه و انتقادهایم نسبت به روزانه ارتباط برقرار میکنم که ایشان همیشه حداقل بزعم من آزادی بیان را تا جائیکه بتواند رعایت میکند.

* – دیگر اینکه از توجه دوست گرامی علیرغم اینکه لحن و بیانشان کمی تند بود تشکر میکنم

و آخر اینکه ای کاش امتیازهای لینکهای من مثل لینک قبلی یکی درمیان قرمز و آبی باشد که من شخصا این وضعیت را بیشتر می پسندم

با سپاس

آلبالواینا

برچسب‌ها: , , , , , ,

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: