مارس 15, 2009 با bishilepile
کوچک که بودم درزیر زمین خانه ما کمدی بود که معمولا ترشیجات و موارد مشابه را در آن نگهداری میکردیم. مادرم چند ظرف بزرگ شیشه ای سیر ترشی را که سالها قبل درست کرده بود مثل یک گنج گرانبها در این کمد نگهداری میکرد و هروقت میهمانی داشتیم ازاین سیر ترشی ها که دیگر رنگشان تیره شده بود و بو وعطرش آدم را مست میکرد سر سفره می آورد و خلاصه سیر ترشی هفت ساله مادر در بین فامیل زبانزد بود.
من هم هروقت زیر زمین کاری داشتم ناخنکی هم به این سیر ترشی هامیزدم . رنگ سیر ها کاملا تیره شده بود و طعم آن به شیرینی میزد .واقعا معجونی بود این سیر ترشی ها.
یکبار که برای آوردن نفت به زیر زمین رفته بودم. تا ظرف نفت از بشکه اصلی پرشود سرکی به کمد زدم و چندسیر ترشی را نوشجان میکردم که پدر صدایم کرد و من هم پوستهای سیری را که خورده بودم همینطور ریختم زمین و ظرف نفت را که هنوز کامل پرنشده بود را برداشتم وسریع رفتم بالا .
گذشت .
چند روز بعد شنیدم که مادرم با سارا خانم, که هفته ای یکبار می آمد در کارهای خانه کمک میکرد, در مورد پوستهای سیر که در زیر زمین ریخته شده بود صحبت میکرد .خواستم بگویم من آن هارا ریختم که شیطنتم گل کرد و سکوت کردم
.
سارا خانم هم که از آن زنهای خرافاتی بود با شنیدن حرفهای مادر دستش را کامل باز کرد و پره میان انگشتان شصت و سبابه اش را از دو طرف گاز گرفت و صلوات فرستاد . مادر گفت چیه چی شده که سارا خانم گفت : “خانم جان زیرزمینتان جن دارد و از ما بهتران در زیر زمین خانه آمد و رفت دارند”. مادر هم خندید و گفت که “این حرفها چیه حتمن مسعود رفته بوده نفت بیاره باز سیر خورده و این دفعه پوست سیرهارا ریخته زمین”.
چند ساعت بعد سارا خانم مرا صدا کرد ودرگوشم گفت “شما پوست سیر را در زیر زمین ریختی?” که من هم چشمهایم را درشت کردم و گفتم :”نــــــــــــــــــــــــه” 
بازهم سارا خانم پره میان انگشتان شصت و سبابه را ازهردو طرف گاز گرفت و زیر لب شروع کرد به ورد خواندن.
خلا صه سرتان را درد نیاورم مدتها یواشکی میرفتم زیر زمین و سیر میخوردم و پوستها را میریختم زمین و رو نمیکردم که من سیر هارا میخورم .
بیچاره پیرزن کلی کاغذ دعا و پیازهائی که از میانشان سیخ کباب رد شده بود وکلی چیزهای دیگر در گوشه و کنار زیر زمین گذاشته بود و هیچ وقت بدون مادر به زیر زمین نمیرفت.
حالا که فکر میکنم از این شیطتنت زمان بچگیم خیلی راضی نیستم چون پیرزن را خیلی عذاب دادم.
حتا سالها بعد که اعتراف کردم که این من بودم که سیر هارا میخوردم وپوست آنرا میریختم زمین بیچاره پیرزن باور نکرد که نکرد.
bishilepile
برچسبها: ازمابهتران, ترس, جن, خرافات
ارسال شده در خاطرات | 8 دیدگاه »
مارس 12, 2009 با bishilepile

چندروزیه بوی بهار از پشت شیشه های اتاقم خودش روبمن تحمیل میکنه . دیگه صبح ها که بیدار میشم هوا روشنه.شلوغی خیابانها بیداد میکنه . همیشه هفته آخر اسفند برای من سخت بوده .اما امسال مثل اینکه از همه سالهای عمرم زودتر گذشت.سال خوبی برای من هم بود و هم نبود.
چه کارهائی کردم که نباید انجام میدادم .و چقدر کارانجام نداده دارم .
اما امسال خیلی زود گذشت . خیلی .
نمیدونم چرا ؟
هیچ سالی تا این حد برای من سریع نگذشته بود.
میدونم تا چشم بهم بزنم سال جدید آمده و رفته و من بازهم متعجب خواهم بود که چرا اینقدر زمان زود میگذره!
اما بغیر از همه اینها بهار توراهه
دیگه گنجشکا از بی دونی و بی آبی نخواهند مرد. شکوفه درختهارا میشه دیگه کم کمک روی بعضی از شاخه های درخت حیاط دید.
آیا سال دیگه این موقع اگر زنده باشم همین احساس را خواهم داشت
bishilepile
ارسال شده در خودمونیتر | 3 دیدگاه »
مارس 5, 2009 با bishilepile
این پست را با افتخار تقدیم میکنم به جناب آقای اتابک الیاسی که مطمئنا در تاریخ موسیقی سنتی ایران از ایشان بواسطه خدمات بی نظیرشان به نیکی یاد خواهد شد.
پیش نویس:
با بزرگواری صحبت میکردم , گفتم استاد الیاسی با اینکه در دانشگاه تدریس میفرمایند و عضو هیئت علمی هستند و مرتب جاهای مختلف کنسرت دارند اما با تمام مشغله های فراوون بازهم در روزهای خاصی برای هنرجویان جوان وقت میگذراند در صورتیکه ایشان زمان کافی ندارند .اون بزرگوار حرفی زد که هنوز دارم بهش فکر میکنم
فرمود در مراتب بالای عالم عشق و عاشقی دیگه این صیده که بدنبال صیاد میگرده .

سالن کنسرت مجموعه پارس هنوز کاملا پر نشده بود.روی صندلی ها یکی در میان منوی برنامه کنسرت گذاشته شده بود آیلار نفر چهارم بود که باید میرفت روی صحنه. ردیف جلو نشستیم . من و شادی هردومون به این فکر میکردیم که دختر خجالتی ما الان چه حال و روزی داره .اما نمیدونم آقای الیاسی در جلسه کوتاه قبل از کنسرت چه کرده بود با آیلار که اونطور محکم و با اعتماد بنفس رفت روی صحنه .البته چندتا تیک داشت و یکی دوبار هم نت را اشتباه زد(انقدر در تمریناتش کنارش بودم که خودم هم همه نتهارا حفظ شدم) ولی در مجموع خوب و قابل قبول بود. درواقع بنسبت تجربه کوتاهش در نوازندگی سه تار و این که برای بار اول بتنهائی مقابل یک جمع نوازندگی میکرد اشتباهاتش قابل اغماض بود

اون شب همه هنرجو های استاد الیاسی در یک کنسرت کوچک و جمع و جور برای خودشان و خانواد هایشان قطعاتی را اجرا کردند که واقعا زیبا بود.
قسمت جالب کنسرت برای من این بود که همه بچه ها با اعتماد بنفس و محکم میرفتند روی سن ابتدا خودشون رو معرفی میکردند و این که چند وقته تمرین میکنند و بعد هم قطعات انتخابی را اجرا میکردند..واقعا فوق العاده بود .
اما نکته مهم این بود که بدون استثناء همه شاگردان استاد قبل از شروع نگاهشان به نگاه استاد گره میخورد انگار از استادشان نیرو میگرفتند یا بهتره بگم که این جوانهای دل پاک و هنر مند مثل ماه بودند که از خورشید نور میگرفتند.انگار مثل ماه نیاز داشتند تا نور را از خورشید(استاد) کسب کنند و بعد بتابونند به همه جای سالن .
امیدوارم که این جوانها قدر استادشان را بدونند و از همه تجربیات استادشون بهره ببرند تا آسمان موسیقی سنتی کشورمون همیشه پر از نور باشه . نوری که اساتید موسیقی کشورمون با زحمت و مشقت فراوان بی منت و ریا منتشر میکنند.
نمیدونم چطور میتونم از استاد اتابک الیاسی تشکر کنم فقط همین که از همین جا دستش رو میبوسم.
bishilepile
ارسال شده در خودمونیتر | 2 دیدگاه »
مارس 2, 2009 با bishilepile
دوره کودکی ما نسل سوخته ها دوره خوبی بود انصافا
اما همین جا باید اعتراف کنم که من هیچ وقت بزرگ نشدم و همیشه تقریبا همان کودک هستم فقط بعضی وقتها ادای آدم بزرگهارا در می آرم.
امافکرمیکنم که با چند تصویر که از آلبوم خانم والده کش رفتم تا حدی بتونم اون روزگار رو دوباره مجسم کنم.
(1)

وقتی که من بدنیا آمدم خانم والده ما خیلی ذوق کرده بود . و حتمن پیش خودش فکر میکرد پسر تپل مپلش دکتری مهندسی چیزی میشه اما
(2)

اما شازده پسر خانم والده از اون نخورده مستها از آب در اومد
حتمن میپرسین که نخورده مست چجوریهاست که باید عرض کنم اینجوریهاست :
(3)

من ظاهرن از همان بچه گی حالم خیلی خوش نبوده
(4)

(5)

(6)

تصویری از من و خواهر و برادر شیری من (دختر دائی و پسردائی)
توضیح اینکه : ( من در زمان نوزادی از شیر زن دائی عزیز و محترمم خوردم که بهمین خاطر دختر دائی عزیزم بمن محرم هستند)
ما اون موقع سه تائی یه تیم بودیم سه تفنگدار
(7)

واین هم تصویری از من و خواهر شیری من در یک مهمانی عروسی .آن موقعها سبد گل این شکلی بود
(8)

این تصویر در بندر انزلی گرفته شده .یادش بخیر
(9)

تصویری از همکلاسی های کودکستان مینو .
واقعا یادش بخیر من اینجا لباس سفید تنمه و برای یک جشن داشتیم آمده میشدیم.
(10)

تصویر دیگه ای از زمان کودکستان
(11)

این هم تصویری از یک جشن که در استادیوم آزادی برگزار شد من نفر دوم ازسمت چپ هستم
از دوست بزرگوارم گجموی عزیز واقعا سپاسگذارم که باعث شد نگاهی به دوره خوش کودکیم داشته باشم.
bishilepile
پی نوشت:
ایکاش دوستان زمان کودکستان که تصاویرشون در بالا دیده میشه بما سری بزنند و این تصاویر باعث بشه که این دوستان رو دوباره پیداشون کنم.
ارسال شده در خودمونیتر | 4 دیدگاه »
مارس 1, 2009 با bishilepile

وقتی که ساعت 1 صبح رسیدیم به هتل درست 7 ساعت بود که ماراتن سفر به کیش را آغازکرده بودیم .3 ساعت رانندگی تا مهرآباد و تاخیر90دقیقه ای معمول هواپیما و 45 دقیقه معطلی برای گرفتن چمدانهادر فرودگاه کیش.
بمحض رسیدن به هتل همراهانم فی المجلس بیهوش شدند اما من که بیشتر از 7 ساعت چای نخورده بودم بهوای چای و اینترنت از هتل مزخرفی که کافی نتش هنوز راه نیافتاده بود زدم بیرون.
در کافی نت هتل روبروئی تا چای از راه برسه سرکی به بالاترین زدم وبعدهم طبق معمول گجمو دات نت.
شاهکارزده بود این دوست گل من . کارتونهای زمان کودکی را نام برده بود و از بقیه هم خواسته بود که سرکی به بایگانی دوره کودکی بزنند.
چای را که هورت میکشیدم مستقیمـا وارد رگهـام میشد و خاطـره های کودکـی جلوی چشمـم رژه میرفتـند. عصرحجر داستان خانواده ای که برای دایناسورهای دست آموزشان از سوپرمارکت غذا تهیــه میکردند. سوپرمن مرد استثنـائی بی ادعائی که همیشه تو کوچه های خلوت با یک حرکـت لباســش را عوض میکرد و مثل برق و باد درست در آخرین لحظه بداد پیرزنی میرسید که کم مانده بود زیر یک پیانوی در حال سقوط از طبقات بالای یک آسمانخراش له و لورده شود.میکی موس موش قوی و باهوشی که همیشه در آخرین لحظه ها بداد مینی موس و بقیه موشها میرسید و با همه گربه های بد میجنگید. پیترپان . مرد خفاش .و و و و
بیشتر کارتونهای دوره کودکی من و گجموی بزرگوار و آیرازعزیزم تقریبا یکی است و این دو دوست محترم همه را نام بردند و کار من را راحت کردند. امـــــــــــا!
اما من در دوره کودکی دچار دو دلمشغولی مشابه شدم که هنوز هم اگر کسی دور و برم نباشد و زمان داشته باشم بدم نمیاد که سرکی دوباره به آنها بزنم.
یکی داستانهای مصور تن وتن و میلو و دیگری تئـــــاتر شهرقصــه بود که تقریبا بیشتر دوره کودکی و ماقبل نوجوانی من با این دو مورد گذشت.
عید سال 1353 وقتی که سری کامل این داستانهای مصور را هدیه گرفتم تقریبا تا سالها مجنونش بودم و وقتی که برای اولین بار تئاتر شهر قصه را در تلویزیون بلر سیاه و سفید خانه مان دیدم عاشقش شدم.
دوره کودکی من بسیار شیرین و بود و خوش .مرسی از گجموی خوبم که سفر سیاحتی مرا با یاد و خاطره دوره کودکی شیرین تر کرد.
bishilipile
پ ن 01 : آرزوی قلبی من اینه که وقتی آی لار بسن الان من رسید مثل من از دوره کودکیش بخوشی یاد کنه. چرا که دوره کودکی ما خوش بود چون بزرگترها خوش بودند و بدنبال خوشتر زندگی کردن بودند برعکس حالا که ما بزرگترها فقط بدنبال زنده بودن هستیم (خوش بودن پیش کش)
برچسبها: دوره کودکی
ارسال شده در خودمونیتر | 4 دیدگاه »
فوریه 14, 2009 با bishilepile

از مدتی پیش تصمیم داشتم چند قطعه موسیقی زیبا را بمناسبت روز عشاق ایرانی در بالاترین لینک کنم که متاسفانه با توقف بالاترین این کار عملی نشد .بهمین جهت اجبارا طی همین پست چند قطعه موسیقی زیبای عاشقانه را به تمامی بالاعشاق گرامی تقدیم میکنم. ضمنا علت پافشاری در مورد بزرگداشت سپندارمذگان را در انتهای مطلب توضیح دادم.;)
1) اولین ترانه پیشنهادی یک آهنگ از یک خواننده بسیار پیش و پا افتاده است که در بین آهنگهای بی مایه و کم ارزشی که خوانده این مورد استثنائی وبسیار زیبا است و احتمالا بهترین آهنگ برای روز سپندارمزگان خواهد بود با نام کی به اندازه من دوست داره؟.شعر نسبتا زیبائی داره ولی موزیکش فوق العاده است.(البته این نظر شخصی منه اماایکاش این ترانه زیبارو یکنفر با صدای بم اجرا میکرد مثلا سعید عرب ).
2) پیشنهاد دوم من یک قطعه موسیقی کلاسیک بنام رومانس گمنام است که البته در بالاترین لینک شد و تا این لحظه بیشتر از 450 بار دانلود شده که بسیار باعث حوشحالیم شده.
3) پیشنهاد بعدی من بمناسبت روز عشاق ایرانی الهـــــــــه ناز بروایت بهزاد میرخانی است که البته میتوانید اصل این آهنگ زیبارا با صدای مرحوم بنان نیز گوش داده و از آن لذت ببرید(البته این ترانه هم در آخرین ساعات حیات بالاترین ارسال شده بود).

از بین ترانه ها و موسیقی های فراوانی که انتخاب کرده بودم این هفت مورد رو بیشتر پسندیدم . شاید بعضی از این ترانه ها به مذاق بالاجوانها خوش نیاد ولی مطمئنم بالا میانسالها ازش خیلی لذت خواهند برد.ضمنا قبول دارم که موزیکهای انتخابی هیچ تناسبی در مورد نوع و محتواو سبک با هم ندارند ولی نظر شخصی من اینه که زیبائی موسیقی این مسائل رو خودبخود حل میکنه .
اما پافشاری من برای زنده نگه داشتن سپندارمذگان بیشتر به این علته که چند سال قبل بطور اتفاقی فهمیدم در هیئات مذهبی و اصولا هرجا که با ایرانی بودن ما سرخوش ندارند بر ضد این روز بسیار صحبت میشه یک جنگ تبلیغاتی منفی بی سرو صدا بر علیه این روز خجسته در جریانه و بعضی از اشخاص مذهبی تا آنجا با این روز مخالف هستند که ولنتاین رو به این روز ترجیح میدن .
به همین علت برای زنده نگه داشتن این روز حداقل من که زاده این روز هستم باید تا جائی که برام امکان داره در موردش تبلیغ کنم و نگذارم که از خاطر ها بره یا روز عشاق کشورهای دیگه جای اون رو بگیره .
سپندارمذگان روز عشاق ایرانی بر همه ایرانیان مبارک باد
bishilepile
پ ن 01 : باید این نکته را متذکر بشم که اشتباها بجای حسن گلنراقی هادی گلنراقی نوشتم که همینجا تصحیح میکنم و عذر خواهی
و همینطور از جناب فضولباشی گرامی که این اشتباه منو متذکر شدند هم صمیمانه تشکر میکنم.
پ ن 02 : از سردار آریو برزن عزیزو گرامی که یاد اور شدند که سپندارمذگان با دال ذال نوشته میشه سپاسگذارم و در متن این پست تصحیح کردم .سردار آریو برزن همیشه نسبت به من لطف داشتند و همینجا از توجه ایشان تشکر میکنم.
ارسال شده در خودمونیتر | 11 دیدگاه »
فوریه 4, 2009 با bishilepile

در اعتراض به هک شدن سایت بالاترین تا آزادی این سایت نام این وبلاگ بالاتــرین (بی شیلــه پیلــه) باقی خواهد ماند.

someone or some people are trying to hack into our server.
not only the server, but also balatarin’s DNS and balatarin’s Paypal account. We’re under serious attacks
): خبر بدی که از صبح تابحال داره توی مغزم هی وول میزنه
نمیدونم این چه حکایتیه که هر وقت به هرچیزی دل میبندم دلخون ش میشم . دلبند بالاترین بودم چون برای من نه سرگرمی که یک کلاس درس بود. من در بالاترین یاد گرفتم که تحمل عقیده مخالفم رو داشته باشم . ولی ظاهرن اشخاصی که باعث توقف این سایت شدند این درس رو هرگز یاد نگرفتند . مدیریت بالاترین که در 2 سال گذشته با خون و دل این سایت رو سرپا نگه داشتند باید بدونند که ما کاربران حمایتشون میکنیم و اگر کمکی هم از دستمون بر بیاد دریغ نمیکنیم.
وامــــــــــــــــــــا,
حرفــی هم با اشخاصــــی که به بالاتریـن حمـله کردنـد دارم , اینکه: باشیــد تا صبـــح دولتتـــان بدمـــد . بترسیـــد از زمانی که تاریــکی شب رو با نور آفتــــاب روشن کنیم .
پ ن : امروز (2009/02/08) یک خبر خوب در وبلاگ دوست ارجمندمان قانقاریا در مورد بیانیه رسمی بالاترین خواندم که بسیار باعث خوشحالیم شد
:(:(:(:(:(
اعتراض سایر دوستان نسبت به این کارزشت:
بالاترین یک سایت نیست یک الگوست وبلاگ روزگارجنون
بالاترین تنها نیستی وبلاگ هندونه
بهـت زده حیـــران گریـــان وبلاگ چه غلطها در سوگ بالاترین
Bishilepile
ارسال شده در Uncategorized | 7 دیدگاه »
فوریه 4, 2009 با bishilepile
دستپخت یکی از بالابازها

ارسال شده در Uncategorized | 2 دیدگاه »
فوریه 3, 2009 با bishilepile

دلم میخواد یکی از این روزها بیخبر از همه بزارم برم به یه جای دور . نمیدونم کجا ولی اونقدر دور که نه کسی منو پیدا کنه و نه من کسی رو ببینم. دلم میخواد یه مدتی با خودم خلوت کنم . خسته شدم از دست آدمهای دور و برم همه از من انتظار دارند که حواسم بهشون باشه اما این وسط هیچ کسی حواسش بمن نیست. خسته شدم از آدمهای جورواجور دور برم که دیگه خودشون هم نمیدونند چی از جون من میخوان .باید یروزی بکنم از اینجا برم به یه راه دور باید فرار کنم از دست همه.
همینطور باخودش زمزمه میکرد ناسلامتی بعد از مدتها همدیگرو میدیدم اما از همون اول که رسیدیم به همدیگه فقط همین هارو گفت و بعد هم خداحافظی کرد ورفت
ارسال شده در Uncategorized | ۱ دیدگاه »
ژانویه 10, 2009 با bishilepile
اگه دربدر بدنبال جائی برای اجاره هستید یا فرقی نمیکنه دربدر دنبال مشتری برای اجاره دادن ملکی میگردید .اگر دلتون میخواد کارتون با سرعت راه بیافته و زیادی خودتون رو درگیر نکنید ولب کلام اگه دلتون میخواد موفق باشید . تو این مملکت با شرایط فعلی فقط و فقط یک راه داره و اونهم اینه که با قیافه حق بجانب و با اعتماد بنفس کامل دروغ بگید دروغ بگید و دروغ بگید .متاسفانه هیچ راه دیگری وجود نداره. یا باید دروغ بگید و موفق باشید یا اگر راست گفتید انتظار موفقیت نداشته باشید
همین
ارسال شده در Uncategorized | 2 دیدگاه »