هی با توهستم ,با تو که با چوب وچماق و سنگ افتادی بجان بچه های این مملکت

ژوئن 24, 2009 با bishilepile


هی تو که با چوب و سنگ و چماق و چاقو افتادی بجون بچه های این مملکت اصلا متوجه هستی که با کی طرفی . اصلن میفهمی که داری با کی میجنگی . پس فردا خانواده ات برای یک سرماخوردگی باید برن تو مطب دکتری که امروز دانشجوئه وتو داری با چوب میزنی توی سرش.
پس فردا فرزندتت توی مدرسه یا دانشگاهی درس خواهد خوند که معلم و استادش همین دانشجوئی ه که تو با چاقو میزنیش.
حواست باشه تو داری تخم نفرت را در دل کسانی میکاری که پس فردا باهاشون مستقیما سروکار خواهی داشت.
البته مطمئن باش که اون موقع کسی از گذشته کسی نخواهد پرسید و کارت هم لنگ نخواهند ماند. اما آیا تو شرمنده نخواهی شد؟

bishilepile

شرمنده گی

ژوئن 18, 2009 با bishilepile

چه روزهای بدی را میگذرونیم.
باورش سخته همه این اتفاقاتی که این روزها افتاده.
نمیشه باور کرد که عده ای بخاطر درخواست آزادی کتک بخورند.
نمیشه باور کرد اشخاصی که با چوب و چماق بجان جوانان ما می افتند ایرانی هستند.
چطور ممکنه یک ایرانی بخاطر حرف و بخاطر اندیشه ایرانیان دیگر را با چوب و چاقو واسلحه کشته و یا مجروح کنه.
همین جا انزجار خودم را از همه کسانی که باعث درد و رنج نسل جوان ما میشن اعلام میکنم.
و آرزو دارم که هرچه زودتر در کشور ما حاکمیت اندیشه و شایسته سالاری بر پا بشه.
bishilepile

بدجوری دلتنگ بی شیله پیله هستم

می 12, 2009 با bishilepile

http://balaalbaloo.blogfa.com/post-17.aspx
bishilepile

بدجوری دلم برای
bishilepile
تنگ شده .

=======
پ ن
این پست روز قبل ارسال شد ودست بر قضا امروز 88/02/23 دوست ارجمندم گجموی عزیز راهی برای ورود به وبلاگ پیشنهاد کرد که واقعا عالی بودو چون دوست ندارم پستی را که ارسال کردم پاک کنم پس دست بهش نمیزنم.البته هنوز بطور کامل مشکل برطرف نشده اما همین هم عالیه .
گجموی عزیزم دستت درد نکنه

متاسفانه بهیچ وجه نمیشه وارد بخش مدیریت وبلاگ بشم

می 9, 2009 با bishilepile

اگر از مراجحعه کنندگان محترم کسی بتونه منو یاری کنه ممنونش میشم
bishilepile

ای دوصد لعنت بر این فیلتر باد

آوریل 19, 2009 با bishilepile

لعنت به این فیلترها
لعنت به همه فیلتر کننده ها
نمیدونم تا کی باید ما چوب تنگ نظریهای عده ای تمامیت خواه رو بخوریم
امیدوارم که روزی برسه که هیچ سایت و وبلاگی فیلتر نباشه
bishilipile

================

پ ن :

ذوق زده شدم  دوست بسیار محترمی در بخش نظرات یکی از پستهای مجله خبری گجمو این آدرس را

http://www.m.wordpress.com

برای ورد به بخش مدیریت وورد پرس گذاشتند که داره واقعا جواب میده

واقعا از دوست گرانقدرمان تشکر میکنم

bishilepile

دانلود تمامی قسمتهای نمایشنامه شهر قصه شاهکار زنده یاد بیژن مفید

آوریل 6, 2009 با bishilepile

مدتها بود که بدنبال کپی بی عیب و نقص و پرکیفیت از این نمایشنامه بودم و ماحصل این جستجودر این پست و دو پست دیگر تقدیم دوستان عزیزم میکنم  .همین جا از همه دوستانی که  در یافتن و نیز برش فایلهای صوتی بمن یاری رسوندند تشکر میکنم .در این پست فایلهای اصلی را برای دانلود گذاشتم.در پست های بعدی فایلهای کم حجم تر برای دوستانی که به اینترنت پر سرعت دسترسی ندارند قرار خواهم داد.

دانلود  مجموعه شهر قصه با کیفیت بالا (320  MP3)  برای دوستانی که به اینترنت پرسرعت دسترسی دارند:

1)    پــرده اول/  حدود  66/7MB

2)   پـــرده دوم/  حدود   59/2 MB

3)    پرده سـوم / حدود  69/6 MB

4)   پرده چهارم /  حدود  69/4 MB

ابنجا برای سهولت دانلود هر پرده را به سه قسمت تقریبا مساوی تقسیم کردم

دانلود   پرده اول ازمجموعه شهر قصه با کیفیت  بالا در سه قسمت :

1)   بخش اول از پرده اول/  حدود   21/5 MB

2)    بخش دوم از پرده اول /  حدود  22/1 MB

3)    بخش سوم از پرده اول / حدود  22/3 MB

دانلود پرده دوم از مجموعه شهر قصه با کیفیت بالا در سه قسمت:

1)    بخـش اول / پرده دوم/حدود 15/1 MB

2)    بخش دوم / پرده دوم/ حدود 19/3 MB

3)   بخش سوم / پرده دوم /  حدود 24/9 MB

دانلود پرده سوم از مجموعه شهر قصه با کیفیت بالا در سه قسمت:

1)    بخش اول /پرده سوم/ حدود 21/2 MB

2)    بخش دوم/ پرده سوم / حدود 24/9 MB

3)   بخش سوم/ پرده سوم /حدود 23/7 MB

دانلود پرده  چهارم از مجموعه شهر قصه با کیفیت بالا در سه قسمت:

1)   بخش اول/ پرده چهارم /  حدود  21/8 MB

2)    بخش دوم / پرده چهارم / حدود  22/9 MB

3)    بخش سوم / پرده چهارم  حدود  24/5 MB

جهت دانلود این نمایشنامه در کیفیت متوسط(MP3 120) اینجــــــا و در کیفیت پائین  (MP3 32)اینجــــــــا مراجعه بفرمائید

bishilepile

خاطرات کودکی ( 01) ماجرای ازمابهتران زیرزمین خانه ما

مارس 15, 2009 با bishilepile

کوچک که بودم  درزیر زمین خانه ما کمدی بود که معمولا   ترشیجات و موارد مشابه را در آن نگهداری میکردیم.  مادرم چند ظرف بزرگ شیشه ای سیر ترشی را که سالها قبل درست کرده بود  مثل یک گنج گرانبها در این کمد نگهداری میکرد و هروقت میهمانی داشتیم ازاین سیر ترشی ها که دیگر رنگشان تیره شده بود و بو وعطرش آدم را مست میکرد  سر سفره می آورد و خلاصه سیر ترشی هفت ساله مادر  در بین فامیل زبانزد بود.

من هم هروقت زیر زمین کاری داشتم ناخنکی هم به این سیر ترشی هامیزدم . رنگ سیر ها کاملا تیره شده بود و طعم آن به شیرینی میزد .واقعا معجونی بود این سیر ترشی ها.

یکبار که برای آوردن نفت به زیر زمین رفته بودم.  تا ظرف نفت از بشکه اصلی پرشود سرکی به کمد زدم و چندسیر ترشی را نوشجان میکردم که پدر صدایم کرد و من هم پوستهای سیری را که خورده بودم همینطور ریختم زمین و ظرف نفت را که هنوز کامل پرنشده بود را برداشتم وسریع رفتم بالا .

گذشت .

چند روز بعد شنیدم که مادرم با سارا خانم, که هفته ای یکبار می آمد در کارهای خانه کمک میکرد, در مورد پوستهای سیر که در زیر زمین ریخته شده بود صحبت میکرد .خواستم بگویم من آن هارا ریختم که شیطنتم گل کرد و سکوت کردم ;) .

سارا خانم هم که از آن زنهای خرافاتی بود با شنیدن حرفهای مادر دستش را کامل باز کرد و پره میان انگشتان شصت و سبابه اش را از دو طرف گاز گرفت و صلوات فرستاد . مادر گفت چیه چی شده که سارا خانم گفت : “خانم جان زیرزمینتان جن دارد و از ما بهتران در زیر زمین  خانه  آمد و رفت دارند”. مادر هم خندید و گفت که “این حرفها چیه حتمن مسعود رفته بوده نفت بیاره باز سیر خورده و این دفعه پوست سیرهارا ریخته زمین”.

چند ساعت بعد سارا خانم مرا صدا کرد ودرگوشم  گفت “شما پوست سیر را در زیر زمین ریختی?” که من هم چشمهایم را درشت کردم و گفتم :”نــــــــــــــــــــــــه” 8-)

بازهم سارا خانم پره میان انگشتان شصت و سبابه را ازهردو طرف گاز گرفت و زیر لب شروع کرد به ورد خواندن.

خلا صه سرتان را درد نیاورم مدتها یواشکی میرفتم زیر زمین و سیر میخوردم و پوستها را میریختم زمین و  رو نمیکردم که من سیر هارا میخورم .

بیچاره پیرزن کلی کاغذ دعا و پیازهائی که از میانشان سیخ کباب رد شده بود وکلی چیزهای دیگر در گوشه و کنار زیر زمین گذاشته بود و هیچ وقت بدون مادر به زیر زمین نمیرفت.

حالا که فکر میکنم از این شیطتنت زمان بچگیم خیلی راضی نیستم چون پیرزن را خیلی عذاب دادم.

حتا سالها بعد که اعتراف کردم که این من بودم که سیر هارا میخوردم وپوست آنرا میریختم زمین بیچاره پیرزن باور نکرد که نکرد.

bishilepile

بازهم بهار!

مارس 12, 2009 با bishilepile

spring

چندروزیه بوی بهار از پشت شیشه های اتاقم خودش روبمن تحمیل میکنه . دیگه صبح ها که بیدار میشم هوا روشنه.شلوغی خیابانها بیداد میکنه . همیشه هفته آخر اسفند برای من سخت بوده .اما امسال مثل اینکه از همه سالهای عمرم زودتر گذشت.سال خوبی برای من هم بود و هم نبود.

چه کارهائی کردم که نباید انجام میدادم .و چقدر کارانجام نداده دارم .

اما امسال خیلی زود گذشت . خیلی .

نمیدونم چرا ؟

هیچ سالی تا این حد برای من سریع نگذشته بود.

میدونم تا چشم بهم بزنم سال جدید آمده و رفته و من بازهم متعجب خواهم بود  که چرا اینقدر زمان زود میگذره!

اما بغیر از همه اینها بهار توراهه

دیگه گنجشکا از بی دونی و بی آبی نخواهند مرد. شکوفه درختهارا میشه دیگه کم کمک روی بعضی از شاخه های درخت حیاط دید.

آیا سال دیگه این موقع اگر زنده باشم همین احساس را خواهم داشت

bishilepile

شب آفتاب و مهتاب .

مارس 5, 2009 با bishilepile

این پست را با افتخار تقدیم میکنم به جناب آقای اتابک الیاسی که مطمئنا در تاریخ موسیقی سنتی  ایران  از ایشان بواسطه خدمات بی نظیرشان  به نیکی یاد خواهد شد.

پیش نویس:
با بزرگواری صحبت میکردم , گفتم   استاد الیاسی با اینکه در دانشگاه تدریس میفرمایند و عضو هیئت علمی هستند و مرتب جاهای مختلف کنسرت دارند اما با تمام مشغله های فراوون بازهم در روزهای خاصی برای هنرجویان جوان وقت میگذراند در صورتیکه ایشان زمان کافی ندارند .اون بزرگوار حرفی زد که هنوز دارم بهش فکر میکنم
فرمود در مراتب بالای عالم عشق و عاشقی دیگه این صیده که بدنبال صیاد میگرده .

p020-071

سالن کنسرت مجموعه پارس هنوز کاملا پر نشده بود.روی صندلی ها یکی در میان منوی برنامه کنسرت  گذاشته شده  بود  آیلار نفر چهارم بود که باید میرفت روی صحنه.   ردیف جلو نشستیم . من و شادی هردومون به این فکر میکردیم که دختر خجالتی ما الان چه حال و روزی داره .اما نمیدونم آقای الیاسی در جلسه کوتاه قبل از کنسرت چه کرده بود با آیلار که اونطور محکم و با اعتماد بنفس رفت روی صحنه .البته چندتا تیک داشت و یکی دوبار هم نت را اشتباه زد(انقدر در تمریناتش کنارش بودم که خودم هم همه نتهارا حفظ شدم) ولی در مجموع خوب و قابل قبول بود. درواقع بنسبت تجربه کوتاهش در نوازندگی سه تار و این که برای بار اول بتنهائی مقابل یک جمع نوازندگی میکرد اشتباهاتش قابل اغماض بود

p020-064

اون شب همه هنرجو های استاد الیاسی در یک کنسرت کوچک و جمع و جور برای خودشان و خانواد هایشان قطعاتی را اجرا کردند که واقعا زیبا بود.

قسمت جالب کنسرت برای من این بود که همه بچه ها با اعتماد بنفس و محکم میرفتند روی سن   ابتدا خودشون رو معرفی میکردند و این که چند وقته  تمرین میکنند و بعد هم قطعات انتخابی را اجرا میکردند..واقعا فوق العاده بود .

اما نکته مهم این بود که بدون استثناء همه شاگردان استاد قبل از شروع  نگاهشان به نگاه استاد گره میخورد انگار از استادشان نیرو میگرفتند یا بهتره بگم که این جوانهای دل پاک و هنر مند مثل ماه بودند که از خورشید  نور میگرفتند.انگار مثل ماه نیاز داشتند تا نور را از  خورشید(استاد) کسب کنند و بعد بتابونند  به همه جای سالن .

امیدوارم که این جوانها قدر استادشان را بدونند و از همه تجربیات استادشون بهره ببرند تا آسمان موسیقی سنتی کشورمون همیشه پر از نور باشه . نوری که اساتید موسیقی کشورمون با زحمت و مشقت فراوان بی منت و ریا منتشر میکنند.

نمیدونم چطور میتونم از استاد اتابک الیاسی تشکر کنم فقط همین که از همین جا دستش رو میبوسم.

bishilepile

عکسهای کودکی من !

مارس 2, 2009 با bishilepile

دوره کودکی ما نسل سوخته ها دوره خوبی بود انصافا

اما همین جا باید اعتراف کنم که من هیچ وقت بزرگ نشدم و همیشه تقریبا همان کودک هستم فقط بعضی وقتها ادای آدم بزرگهارا در می آرم.

امافکرمیکنم که با چند تصویر که از آلبوم خانم والده کش رفتم تا حدی بتونم اون روزگار رو دوباره مجسم کنم.

(1)

p020-060-013

وقتی که من بدنیا آمدم خانم والده ما خیلی ذوق کرده بود . و حتمن پیش خودش فکر میکرد پسر تپل مپلش دکتری مهندسی چیزی میشه  اما

(2)

picture-00303

اما شازده پسر خانم والده از اون نخورده مستها از آب در اومد

حتمن میپرسین که نخورده مست چجوریهاست که باید عرض کنم اینجوریهاست :

(3)

picture-003-022

من ظاهرن از همان بچه گی حالم خیلی خوش نبوده

(4)

picture-01

(5)

p020-060-03

(6)

p020-062-01

تصویری از من و خواهر و برادر شیری من (دختر دائی و پسردائی)

توضیح اینکه :   ( من در زمان نوزادی از شیر زن دائی عزیز و محترمم خوردم که بهمین خاطر دختر دائی عزیزم بمن محرم هستند)

ما اون موقع سه تائی یه تیم بودیم  سه تفنگدار

(7)

p020-060-04

واین هم تصویری از من و خواهر شیری من در یک مهمانی عروسی .آن موقعها سبد گل این شکلی بود

(8)

p020-062-02

این تصویر در بندر انزلی گرفته شده .یادش بخیر

(9)

p020-061-011

تصویری از همکلاسی های کودکستان مینو .

واقعا یادش بخیر  من اینجا لباس سفید تنمه و برای یک جشن داشتیم آمده میشدیم.

(10)

p020-061-021

تصویر دیگه ای از زمان کودکستان

(11)

p020-063-01

این هم تصویری از یک جشن که در استادیوم آزادی برگزار شد من نفر دوم ازسمت چپ هستم

از دوست بزرگوارم گجموی عزیز واقعا سپاسگذارم که باعث شد نگاهی به دوره خوش کودکیم داشته باشم.

bishilepile

پی نوشت:

ایکاش دوستان زمان کودکستان  که تصاویرشون در بالا دیده میشه بما سری بزنند و این تصاویر باعث بشه که این دوستان رو دوباره پیداشون کنم.